جدید ترین مطالب



خاطره کوثر خانم

سلام امروزمیخوام یه خاطره دیگه براتون بگم وقتی که بچه بودم خیلی ادعاداشتموخودمومحکم میگرفتم وجواب همه رومیدادم یه روزیه مسابقه شطرنج بودکه به صورت تیمی بودتیم باشگاه شطرنج ماخورده بودبه تیم یکی ازباشگاه های دیگه (باشگاه ماهمیشه به دلیل اخلاق مربی به عنوان باشگاه مودب وباشگاه حریفمون خیلی حریف ازارشناخته شده اند)که تواون تیم یه بچه بودکل افراداون باشگاه روش حساس بودن بین اون بابقیه فرق میزاشتن اسم اون پسره سینابودمن وهم تیمی هاباهم رفتیم که دیدیم اونانشستن ماهم نشستیم بلاخره اسمارونوشتیم داشتم بادوستم حرف میزدم که یکی ازبچه های اونااومدگفت اگه سیناروببری ماهمه میزنیم میکشیمت من گفتم بروبابابلاخره بازی هاتمام شدومااون بازیوبردیم همینطورمن داشتیم باهم تیمی هاقدم میزدیم که حدودسه چهارنفرازپشت اومدن محکم زدن به من من خوردم زمین درحین گریهدیدم بچه های مابااونادعواگرفتن صداکل هیت روبرداشته بودداشتن همدیگررومیزدن که یک دفعه استادماازراه رسیدبچه هامون ازترس استادجداشدن خودشونوصاف کردن منم بلندشدم استادازماشین پیاده شدوشروع به دعواکردن ماجلوی اوناشدمیگفت(یادبگیریددیگه...اینجاجای دعوانیست..ابروی من وخودتون باشگاه روبردین و......)بلاخره استادرفتواوناشروع کردن به مسخره کردن ماکه عجب استادبداخلاقی دارین ماروببینین چقدرازادیم و....ماهم که ضایع شده بودیم سرمونوپایین انداخیتیم ورفتیمببخشیداگه بی مزه بودممنون که خوندید